خرید بک لینک
اولین بارهایی که چت می کردم فوق العاده لذت بخش بود برام...مثل کودکی که اسباب بازی جدیدی پیدا کرده و خیلی از بازی خوشش اومده و ول کن نیست...همسرم متوجه شد و شروع کرد به کنجکاوی و شکاکی و من انگار خودم نبودم نمی دونم چطوری اونهمه شجاعت و جسارت پیدا کرده بودم واقعا الان که یادش می افتم دلم از خودم می گیره....که چقدر بد شده بودم...با چند تا پسر مختلف حرف می زدم و برام جذاب بود....واقعا متاسفم ....از اینکه در شان و شخصیت من نبود....به هر حال یک روز رابطم با یکیشون خیلی زیاد شد و تلفنی هم حرف زدیم و همسرم به قول معروف مچ منو گرفت.....نمی تونم بگم دردناک ترین روز عمرم بود ....

برچسب: نویسنده: پرهام اکبری تاريخ: سه شنبه 30 شهريور 1395 ساعت: 16:47

به هر حال اون روزهای خیلی وحشتناک به هر شکلی بود گذشت...البته زندگی خیلی تند و تند می گذره ...خوبی و بدی....و من حرف های زیادی دارم از اون روزها برای گفتن....اینکه به شدت پشیمون بودم....اینکه دلم می خواست هرگز اتفاق نمی افتاد و اینکه مثل یک بدبخت و بیچاره و مغموم شده بودم و روی اینکه سرم رو بلند کنم نداشتم.....حس می کردم یک چاهی هست که من دارم هر لحظه درونش فرو می رم و هیچ کس نیست که منو نجات بده....پدر و مادرم حمایتم کردند و من خیلی ازشون خجالت می کشیدم ....ولی خانواده ی همسرم کاملا منو ترد کردند و دیگه نبخشیدند....ولی همسرم با کلی منت و لطف اومد خونه ی پدرم و منو بعد ا

برچسب: نویسنده: پرهام اکبری تاريخ: سه شنبه 30 شهريور 1395 ساعت: 16:47

امروز بعد از مدتهای طولانی از نزدیک دیدمش دیگه مثل قبل دلم تاپ تاپ نکرد و نلرزید و حسم این بود که اونم خیلی هیجان زده نبود و خیلی عاشق مثل گذشته نبود البته واقعا توقعی هم نباید داشت...تماس های ما شده فقط از طریق چند تا جمله ی کوتاه در روز از طریق چت نه دیداری و نه هیچ ارتباط دیگه ای مثل همون که می گن از دل برود همان که از دیده برفت دلم گرفته وقتی رسیدم خونه فقط می خواستم بنویسم تا افکارم یه کمی مرتب بشه تقصیر کسی نبست واقعا تقصیر کسی نیست ولی دلم خیلی گرفته چرا؟؟؟؟؟ حس می کنم دلش دیگه با من نیست

برچسب: دل رفته,دلم گرفته,دلم رفته پی سایت,دل ما رفته مهمانی,دل از دستم رفته برون,دل ما رفته مهمانی متن,دل ما رفته مهماني,دل شده غافل رفته زدستم, نویسنده: پرهام اکبری تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 9:39

دلم می خواد بهش بگم به حرمت عشقی که بینمون بود و هنوز در قلب من هست فقط یک خط برام بنویس اینهمه سکوت و سکوت و سکوت....هر بار که صفحش آن لاین هست و نگاه می کنم بغض تلخی تو گلوم هست و با خودم می گم یعنی الان با کیه واقعا دوباره می گم نه با کسی نیست داره یه چرخی می زنه تو صفحات مختلف ولی وقتی یاد این می افتم که خودم یکبار اینطوری تونستم یه نفرو بزارم کنار که یه نفر جدید اومد !!!!! حالا نوبت خودم شده و این همون بازی روزگاره و چه تلخ و سخت و وحشتاک کاش جراتشو داشتم و موقعیتشو که بتونم برم سراغش ولی واقعا نه از اون مطمئنم و نه از خودم هردومون یه چیزی رو گم کرده بودیم ف

برچسب: نویسنده: پرهام اکبری تاريخ: جمعه 19 شهريور 1395 ساعت: 11:29

من نویسنده نیستم و راستش تا حالا جدی چیزی ننوشتم مگر انشاهای دوران مدرسه و البته بعدش هم یک سری مطالبی که به دستور روانشناسم بود و فقط به ضررم شد و همسرم اون مطالب خصوصی رو خوند و به عنوان مدرک نشون دیگران داد.ولی الان تصمیم گرفتم که داستان زندگیم رو بنویسم البته از بعد از ازدواجم ....چون به نظرم جالبه. هرچند که زندگی هر کسی جالبه ولی اینکه جرات کنی و با جزئیات بنویسی واقعا شجاعت می خواد و شاید خوندنش جالب باشه و در مورد من شاید کمی استثنایی. من یه دختر خیلی ساده و احساساتی بودم و تو خانواده ای بزرگ شدم که اصل اساسی اون صداقت و روراستی بود و البته خانواده

برچسب: نویسنده: پرهام اکبری تاريخ: جمعه 19 شهريور 1395 ساعت: 11:29

من با کلی احساسات خوب و قلبی پر از امید اومدم تهران که تمام نداشته هام رو تو زندگی جدیدم برای خودم به دست بیارم و چقدر من زندگی رو ساده می دیدم که همه چیز اینهمه آسون باشه . اینکه بیام تو زندگی مشترک با کسی که هیچی ازش نمی دونم و حالا در یک خانواده ی جدید که همه چیزش با آداب و رسوم خانواده ی من متفاوت بود یک زندگی موفق داشته باشم و پر از خوشحالی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خیلی ساده اندیشانه و احمقانه هستش و الان که فکرش رو می کنم واقعا خندم می گیره!!!! اونم با طرز تربیتی که من داشتم که مادر و پدرم فقط به من محبت کردن به دیگران رو یاد داده بودند و ادب و .... اینکه سیاست داشت

برچسب: نویسنده: پرهام اکبری تاريخ: جمعه 19 شهريور 1395 ساعت: 11:29

پسر زیبا و دوست داشتنی من به دنیا اومد و با خودش یه دنیا امید و عشق به زندگی من آورد...هرچند که متاسفانه ماههای اول بعد از زایمان افسردگی پیدا کردم و همین باعث شد که برای درمان به روانپزشک مراجعه کنم ....البته یکی از بهترین روانپزشکان تهران که خیلی خیلی شلوغ بود و بالطبع زبده و وارد....اینکه تاکید دارم که ایشون خیلی عالی بودند برای اینه که من قبلش چندین روانپزشک و روانکاو مختلف رو امتحان کردم و متاسفانه هیچ کدام جواب نداد...و بعد از دارو درمانی یک سری گروه درمانی و همچنین اون درمان مختص واژینیسم که دفعه ی اول با یک سکشوال تراپیست متخصص ناموفق بودیم رو دوبا

برچسب: نویسنده: پرهام اکبری تاريخ: جمعه 19 شهريور 1395 ساعت: 11:29

صفحه بندی